.....................



سلام احسان جونم. الهی من فدای عکسهای جدیدت بشم یعنی من مردم واست عشق منی دوستت دارم


شب‌هایی ڪہ ماه را
در آسمان می‌بینم
فڪر میڪنم تویی ڪہ پنهانڪی نڪَاهم میڪنی
میبینی ماه من
شب‌هاے
بی تو بودن چڪَونہ میڪَذردو
دلتنگےهاےشبانه‌ام
جور دیڪَریست وخیم تر و بدتر و دشوارتر
مثل قفسےست ڪہ
میلہ هایش
هر ثانیہ
نزدیڪ و نزدیڪ و
نزدیڪتر میشوند
امشب
لباسِ خاطراتمان را به تن میکنم
تا انتقامِ خوابهای
نیمه کاره ام را
از دامنِ شعرت بگیرم
آغوش باز کن
این جامه ی عشق
فقط برازنده ی قامتِ توست
؏ِـشق
اتفاقیست که
در یک نگاه می افتد و من
بی خبر افتادم
در عُمق چشمانت
که بی وصف شدنی ترین
جای دنیاست
دورِ دورم
تو بعد از کشف الکل شاعرانه ترین کشف بشری
من از سرودن تو
مست می شوم
بیا دوتایی همو تکمیل کنیم
مثل چایی و قند چیپس و پفک بالشت و پتو ماه و خورشید ابر و باد هوا و نفس اشک و لبخند و تموم ترکیبای بی نظیری که
بدون هم معنایی ندارن
بدون هم قشنگ نیستن
ولی با هم زیباترین های این دنیا هستن
اگر چه خواب نیاید به چشمِ کم سویم
ولی به خاطر تو، شب بخیر می گویم
من از هجومِ خیالِ تو باز بیدارم
بخواب راحت و خوش ای نگارِ مَه رویم



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 26 / 8

و ساعت 10:57 قبل از ظهر


سلام احسان جونم شب ات خوش عزیزم


چشمانت را از دلتنگی به آغوش می کشم وتو روبروی من هستی
من با تو زندگی رو جور دیگه ای میبینم
یه جوره خیلی خاص یه جوری که همه چیز برام وقتی معنا
پیدا میکنه که ردی از تو رو داشته باشه
راز چشمانت چیست
که هم آشفته ام می کند و هم آسوده وقتی با نگاهی
از خود بیخودم می کنی
صدای تاخت اسبان مهربانی را
از دل چشمانت می شنوم
می تازند و می آیند
تا در امتداد نگاهت
سایبانی از آرامش بسازند
میخوام بهت بگم اگه تو نباشی هیچ چیزی قشنگ نیست
دنیای رنگیه من تبدیل میشه
به دنیایی سیاه سفید و برفکی
اگه قرار باشه تو نباشی دیگه خوردنِ
بستنی و شیرکاکائو بهم مزه نمیده
لبخندِ رو لبام میمیره و کسیَم جز تو
بلد نیست منو از ته دل بخندونه
من مثل یه معتادَم که تنها مخدری
که حالمو خوب میکنه تویی عشق
مواظب خودت باش خیابان‌های زیادی مانده که با هم قدم نزدیم
کافه‌های زیادی هست که قرارگاهمان نشده
و جاهای زیادی هست که نرفته‌ایم
مواظب خودت باش جانم
جهان بی تو جای خوبی برای ماندن نیست
دوستت دارم
به اندازه نامه های شاملو به ایدا
به اندازه حس خواب ۵دقیقه صبح
به اندازه حس تموم شدن امتحانات
به اندازه اون استرسی که وقتی نگاهت میکنم میگیرم
به اندازه  تک تک ضرباتی که قلبم میزنه
به اندازه بوی بارون و قشنگی رنگین کمون
به اندازه تموم آهنگهایی که برات فرستادم
به اندازه همه دوستت دارم های دنیا
به اندازه تموم حرفای قشنگی که وجود داره
به اندازه هرلحظه ای که بهت فکر کردم دوستت دارم خیلی دوستت دارم



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 23 / 8

و ساعت 10:2 بعد از ظهر


سلام احسان جونم خوبی عزیز دلم دوستت دارم بهترینم مواظب خودت باش امیدوارم همیشه حال دلت بهترین باشه


کمی از نیمه شب میگذرد خودم را به خواب میزنم چشم‌هایم را می بندم اما نه خواب به سراغم می‌آید
نه چشم‌هایم به دنبالت می‌رفت تنها خیال تو بود و
خیال تو بود و
خیال تو که تا صبح
در سیاهیِ پشت پلک‌هایم
مرا تبدیل به دلتنگ‌ترین
آدم امشب می‌کند
میخوام بشینی رو به روم دستامو بزارم زیر چونه ام و زل بزنم تو چشات توهم نگام کنی‌ غرق شم تو گوشه لبت وقتی لبخند میزنی‌ میخوام بشینی رو به روم غر بزنم و قهر کنم نگاهمو ازت بگیرم توهم با آرامش قشنگِ توی صدات بهم بگی نمیخوای نگام کنی نگام‌ نکنی ميميرما بعدم بغلم کنی و غرق شم تو آرامش آغوشت میخوام بشینی رو به روم باهات حرف بزنم و تموم اتفاق های روزمو برات تعریف کنم توهم با عشق به همشون گوش بدی و وسط حرف زدنم بپری تو حرفمُ ببوسیم منم غرق شم تو گرمای لبات دلبر میخوام بشینی رو به روم و گم شم‌ توی وجودت تو نگاهت تو آغوشت تو لبخندت تو چالهِ گوشه لبت تو جنگلِ مشکي موهات گم شم تویِ تـویی که برای منه
ولی تو خیلی قشنگی تو انقدر قشنگی که تونستی با وجودِ این فاصله‌ی لعنتی قلبمو زیر و رو کنی حالمو خوب کنی
دوباره خنده‌ها‌ی از تهِ دلو بکاری رو لبم
انقدری قشنگی که زشتی و رومخیِ این فاصله به چشمم نمیاد تو اصلا نمیتونی درک کنی که
چقد باعثِ خوشحالی های منی تو آرامشیو بهم دادی که
قبل از تو نداشتمش من مطمئنم که یه روزی بالاخره
این آرامشو تو بغلت حس میکنم بغلی که یه عمر تصورش حالمو خوب کرده و بهم آرامش داده و
‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎ من قوی تر از آنی به نظر می رسیدم که نگرانم شوند و مغرور تر از آنی که مراقبم باشند و هیچکس نفهمید که چقدر دلم میخواست گاهی خودم را پشتِ اقتدار کسی پنهان کنم و ضعیف ترینِ کسی باشم و پناهنده ی ناگزیرِ آغوشی که کسی نگرانم باشد و دلی برای بیقراری ام بلرزد آدمی گاهی چه محتاج می شود به واژه ای حرفی نگاهی به صدای لرزانی که از انحنای حنجره و از هیاهوی قلب عاشقی با اضطراب بیرون بریزد و بگوید نگرانت بودم جانِ دلم خوبی آدمی چه بی اندازه محتاج می شود گاهی



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 23 / 8

و ساعت 7:47 قبل از ظهر


سلام احسان جون خوبی عزیز دلم الهی من فدای استوری گذاشتنت بشم خوشحالم که فعال شدی استوری میذاری بوس

????????
صدایم ڪن یڪ‌بار فقط
مرا بخوان بہ آغوشت
بہ خداے عشق و دلدادڪَی
بہ
تمام ڪتاب‌هاے مقدس قسم
تا آغوشت پرواز میڪنم
می‌خواهم
نامِ تو را با ستاره‌ها با خون
درآمیزم می‌خواهم
در درونِ تو بمانم نه در کنار تو محو شوم در تو مثلِ قطره‌های خیس باران در شب
خورشیدی که تو را گرم می کند
بر من خواهد تابید
ماهی که به تو لبخند می زند
برای من از تو خواهد گفت
آسمانی که سقف تو ست
با من مهربان خواهد بود
زمین زیر پای تو
بستر من است
چقدر به هم نزدیکیم
محبوب من
آبان بیشتر برايت حرف میزنم
منتظرم از سردی هواصدایم بگیردتو دیگر صدایم رانشناسی
راحت بگویم چقدردلم برایت تنگ است
ديگر نمیخواهم آشنای تو باشم
غریبه هاهمیشه عزیزترند
????♥️????
خدا کنـــد که دوچشم تو مال من باشد
حرام جملـه ی عالــــم حلال من باشد
خدا کنـد که بیایی به خواب من هرشب
خدا کنــــد که لبت رزق سال من باشد
چه می شودکه شبی روی تخت درحجله
کجات دامنــــه ی حس و حـال من باشد
بیفتی از سرِ شب مثـل ماه روی تنم
پلنگ صخـره نشینت غـزال من باشد
گنـــــاه گرم تنت در شبـان بارانی
جواب مستحب هر سـوال من باشد
نه اینکه جسم من آتش گرفته بی علت
لب تو علت این اشتعـــــال من باشد
چگونه می شودت حال اگر همین حالا
تنت نصیب نگـــــاه زلال من باشـــد
نریز نـــــاز چو دستت به گردنــم افتد
خوشا شبی که دودستت مدال من باشد
نباشـــد این قدرم بخت چون یقین دارم
شب وصـــال شب ارتحـال من باشـد



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 22 / 8

و ساعت 1:39 بعد از ظهر


احسان جونم مامان مریم خیلی دوست داره دامادیتو ببیند من رو دوست نداری لااقل با بهتر از من ازدواج کن


????قیصر امین پور????
خوبِ من حیف است حال خوبمان را بد کنیم راه رود جاری احساسمان را سد کنیم
عشق در هر حالتی خوب است خوبِ خوبِ خوب
پس نباید با اگر یا شاید آن را بد کنیم
دل به دریا می‌زنم من دل به دریا می‌زنی تا توکّل بر هر آنچه پیش می‌آید کنیم
جای حسرت خوردن و ماندن بیا راهی شویم پایمان را نذر راه و قسمتِ مقصد کنیم
می‌توانی می‌توانم می‌شود نه شک نکن
باورم کن تا نباید را فقط باید کنیم
زندگی جاریست بسم الله از آغاز راه نقطه‌های مشترک را می‌شود ممتد کنیم
آخرش روزی بهار خنده‌هامان می‌رسد
پس بیا با عشق، فصل بغضمان را رد کنیم
????
کسی نبود که فالِ قهوه‌ی مرا بگیرد
و نداند که تو محبوبِ منی
کسی نبود که در دستم کف‌ بینی کند
و حروفِ چهارگانه‌‌ی نامت را کشف نکند
هر چیزی را می‌‌توان تکذیب کرد
جز رایحه‌ی زنی که دوست می‌‌داریم
همه چیز را می‌توان پنهان داشت
جز گام‌‌هایِ زنی که در درونِ ما می‌پوید
نزار‌قبانی



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 21 / 8

و ساعت 12:55 قبل از ظهر


سلام احسان جونم خوبی عزیزم ای جانم رفتی عیادت مامان عمو پورنگ خدا حفظشون کندو خیر ببینی مهربونم


نگاهت
صدایِ قشنگی دارد
بدون کلامی
جویایِ حالت می شوم
بدون کلامی
دوستت دارم را می گویم بدون کلامی
آرامش و اطمینان را
به قلبت بر می گردانم
نگاهت صدایِ قشنگی دارند
دُرست مانندِ نگاهِ تو
و آغوشت آتشـڪَاهِ نفـس هاے من اسـت وقتی کـه در میانِ هر دم و بازدم ناقوسِ قلبم را به صدا در می آورد و وردِ ضربانم را در معبدی به قدمتِ لبهایت سرخ تر به بوسه‌ها پیوند می زند
ڪَاهے
سر بزن بہ حوالیِ رویاهایم
مثلا بیا و
یواشڪے تنهایی‌ام را ببوس
یا غافل‌ڪَیرانہ دلتنڪَی‌ام را در
آغوش بڪَیر بڪَذار ڪَرم شود خیالم
اگر ماه عطری داشت
قطعا بوی تو را می‌داد
اگر شب رنگی بود
حتما به سلیقه تو
لباس می‌پوشید
اگر چشمکِ ستاره ها
صدا داشت
شڪ ندارم تو جایشان
حرف می‌زدی
من ڪه به آسمان نرفته ام
نمی‌دانم
در تو امّا پرواز ڪرده ام
ماه و شب و ستاره
خودت هستی
هواے
تو ڪـردم
ڪـه در بی حوالیِ
دقیقه‌هاے اڪـنون در خودِ تنهایم پرسه می زنم ڪاش
سایه‌اے از
نڪَـاهِ دیروزهاے دورت
    از خیالِ به بُهت نشسته ام بڪَـذرد



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 21 / 8

و ساعت 12:53 قبل از ظهر



من صبح هایم را
در دو فنجان تقسیم ڪرده‌اَم
بدون قند می‌نوشم و
حتّی یادم می‌رود
ڪه شاید چیزی
در فنجان نریخته باشم
شاید فڪری مرا
با تو درگیر ڪرده
آنقدر درگیر ڪه
یادم رفته فنجانِ بی چای
ڪه دیگر سَر ڪِشیدن ندارد
دلم صبحانه ازدست تومیخواست
دلم چایی ز دربند تو میخواد
عسل ازشهد لبخند تومیخواست
بریز دمنوشی ازبرگ گل عشق
دلم خنده دلم قند تو  میخواست
بزن لبخند جانانم
ڪه جانم را به لب آوردِ لبهایت
عجب زیباست
لبخندی ڪه هردَم می‌شود
جاری به لبهایت
برایِ گفتن جان از لبت
جانا هزاران جان به لب آمد
نمیدانی چی حسّی دارد آن جانم
شنیدنها زِ لبهایت
????آمدم تا مرزهای بسته ى آغوش تو
تا لب دریای باران خورده ی خاموش تو
از شرابت بیشتر امشب برای من بریز
تا بگویم درد دارم می کشم در گوش تو
اختیارم دست رویاهاست تا می پرورم
بوسه های سرد را روی تن بیهوش تو
کودکی پای برهنه توی این تصویر ها
می دود دنبال آن چشمان بازیگوش تو
بغض کردم بازهم اما دلیلش را نپرس
تا که بگذارم سرم را بی صدا بر دوش تو????



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 20 / 8

و ساعت 1:27 بعد از ظهر



شبها دلم
کمی آسمان میخواهد
تا به شماره ی تمام
ستاره ها صدایت کنم
و آرام آرام همه ی
دلتنگی هایم
را در دامن شب ببارم!
شبها به تو فکر میکنم
تو تمامِ بهشتِ منی
وقتی دلتنگ میشم
دیگه حرف نمیزنم
کاری به کسی نداری
تنهایی آرومم میکنه از جمع آدمایی که باهاشون
حرف مشترک ندارم فاصله میگیرم سکوت میکنم صبر میکنم چشمام رو میبندم فقط به تويی که دلتنگشم فکر میکنم به فاصله ای که هست به حرفایی که بهش نزدم به حال بدی که دارم الان که داشتم مینوشتم فهمیدم هر ثانیه دلتنگم
دوستت دارم
این عشق داستانش چیه
چجوریه که هرچی پیش بری عمیق تر و بیشتر میشه  هیچ جوره نمیشه گذاشتش کنار من تورو اینگونه دوست دارم دوست داشتن تو یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست دوستت دارم و خواهم داشت همه‌ی وجود من عشق یعنی تو
عشق یعنی حس ناب من به تو
تویی که شدی هوایی ک استشمامش میکنم
تویی که وقتی هم خیال نگاهتو هم خیال عشقتو دارم تبدیل میشم ب خوشبخت ترین آدم دنیا خوشحالم از اینکه خیالت رو دارم از اینک جای همه چیز رو توی زندگیم پر کردی
خوشحالم از اینکه
بند بند وجودم به اسم توئه



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 20 / 8

و ساعت 1:26 بعد از ظهر



صبح
آغاز میشود
از رقص نجوای آرامت زیرِ گوشم
از نوازش داغِ دستانت
بر احساسِ خواب آلوده اَم
ازخیال بوسه
بوسه
بوسه ها
چه بیداری شیرینی ست
در خیال تو صبح‌شدن
و عطرِ
نارنج
بوی صبح
برای دوست داشتنت
آفتاب را در فنجان شعرم
نشانده ام
و امروزم پر شده از
عطرِ خوشِ آبان
کوچه های این شهر
چه میشود آخر
تو باشی و خندهایت
مرا خوشبختی ببرد
و ؏شـق  یعنے تو
تویے ڪـہ مرا در راہ دوست داشتنت
دیوانه‌ام ڪـردے و
بہ تاراج بردہ اے
این هوش و حواس را
بڪَـو چڪَونہ فدا نشوم
براے تویے ڪـه
هم درد‌‌ے و
هم درمان
و هیچ صبحی
به تکرار واژه های لبخند
به نگاه تو
حادثه نمی شود
تو را میان هزار واژه ی تنهایی
شعر می کنم
ردیف به ردیف
در تکرار موسیقیای دل
لبخند را
به ترانه ای موزون می نوازم
این شعر
تو را به عطر واژه های صبح
دچار می کند
تا لبخندي بزني
و من آرام بگيرم
ساز ِ دست هايم را کوک کرده ام
تو را مي شناسند
مگر مي شود
خاطره باشد و تو نباشي
کافي ست
نه با چشم
با دلت
من را بخوان



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 20 / 8

و ساعت 1:25 بعد از ظهر



یک شب به دیدنت مے آیم
یک شب ڪه ماه آن بالا نشسته
و دورش ستاره ها جمع شده
بودند و او لبخند مهتابے اش
را مے ریخت روے زمین باید دوباره چشمهایت را تماشا ڪنم
دست هایت را ببوسم
و ڪمے سرم را روے شانه ات بگذارم این دل لامذهب سر و سامان ڪه ندارد
دارد از فرط دلتنگے ات مے ترڪد
اما تو تا آن شب فرا برسد
گاهے
و فقط گاهے به من فڪر ڪن
برایت
دوباره بهشت موعود ساخته ام
با احساسات رقیق دخترانه ام
اے ڪاشف این مرز و بوم
لمس ڪن تار و پود مرا و خام من شو
درشهرهاے مرزے پیراهنم
جنگ تن به تن آغاز ڪن
بر باد بده سرزمین اعتمادم را
میخواهم پادشاه این اقلیم
تشنه تو باشے در این هواے شرجی
ڪه فقط بوسه ست و داغے آغوش
تو
بخواب تا نگاهت کنم
و برای هر نفس تو
بوسه‌ای بنشانم به طعم
هرچه تو بخواهی
بخواب عزيز من
امشب تمام حوصله ام را
جمع كرده ام به تكرار نام تو دل تنگم كه صدايت كنم
و تو بگويی
جان دلم
خودم را به خواب زدم
چشم‌هایم را بستم اما نه خواب به سراغم می‌آمد
نه چشم‌هایم به دنبالت می‌رفت تنها
خیال تو بود و
خیال تو بود و
خیال تو
که تا صبح
در سیاهیِ پشت پلک‌هایم
مرا تبدیل به دلتنگ‌ترین
آدم امشب می‌کند
تو می خندی????
جهانم می شود روشن
تو می خندی
جهانم می شود گلشن
تو چون خورشیدی می تابی
برایم صبحی و نابی
تو را می بینمت
از شوق سرمستم
تو را می بینمت
از عشق سرشارم
تو را
آری تو را
ای حضرت خورشید
می خواهم
تو را من دوستت دارم????



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 20 / 8

و ساعت 1:25 بعد از ظهر


باز هم عصر پاییز
و خیالی که در من میریزد حیاط خاطرم پر شده از خیال تو مرا توان جارو زدنت نیست
عشق
رنگ چشمان توست
ترانه ای روشن که
جاری ست
روی گندمزار موهایم
و دستانت شعری شورانگیز
روی بساط صبح
که سرریز می کند لبخند را
روی شانه هایم
و نسیم آهسته می نوازد
آرزوهایم را
میان بازوان تو
ای خیالت هم آغوش تمام
عاشقانه ها
بی هوا از راه برس شبیه باران های پاییزی شبیه قاصدک ها شبیه خبر های خوب سال هاست منِ سخت جان چشم به راهِ یک دل خوشی ساده ام
دلم فریاددلم بیـــداد دلم یک لحظه ی  آزاد دلم یک آدم همزاد می‌خواهد که حالم را نَرنجاند مرا همراه خود در بی‌کران ها برقصاند
دلم رفتݧ دلم رفتن دلم پرواز می‌خواهد
پیچکِ نازکِ تنهایی من
سخت گره خورده به احساس اهورایی عشق
و
تو
آن ناب ترین حسِ غزلواره ی احساس منی
تو
همان حادثه ی عشق همان جاذبه ی زیبایی
حرفِ ناگفته ی من را تو فقط میدانی
و
حضورِتو همه معجزه است 
تویی اعجازِ دلِ شیدایی
هرروز
اشتیاق ِ
چشم هایت در سرم بارید
خدا
میلِ تماشای ترا
در باورم بارید



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 20 / 8

و ساعت 1:14 بعد از ظهر


سلام احسان جونم تولدت مبارک عزیز جانم دوستت دارم قربونت برم با اون پست قشنگت جذاب و دوست داشتنی


چقـدر دوست دارم
خیال دستهایت را
ڪـه دستهای ڪوچڪم را
درآن جا بدهی
و نوازش کنی
تا بفهمم تو ڪنارم هستی
ومــن تڪیـه گاهی مطمئــن دارم
تو آمدی
زمان خشکید
در تب نگاهمان
بوی شب قشنگ آمد
دلم دچار شد
به شب عشق
و امشب
آغاز من هست
همین امشب را
در چشمانت زندگی می کنم
امشب مرا
عاشقانه دعوت کن
با بوسه ای تا تسخیر آغوشت
خیابان‌های پاییز را قدم می‌زنم
بی‌چتر
در باران
کافه به کافه قدم‌هایم می‌گویند تنهایم
اما خیابان‌ها به یادم می‌آورند
من کسی را
بسیار دوست دارم
گاهی بگذار سیر نگاهت کنم
گرچه سیر نمی شوم
گاهی از عشق بازی خسته ام کن
گرچه خسته نمی شوم
گاهی اجازه بده
دوستت داشته باشم
گرچه می دانم دوست داشتن 
برای تو کافی نیست
اما بگذار فعلا  دوستت داشته باشم
اعتراف مي كنم
كه از پس نخواستنت بر نمي آيم
مي خواهمت
چنان كه كودكي رويايش را
پرنده اي بال هايش را
و عاشقي معشوقش را سخت مي خواهمت
آبي آرامم
اي عشق
کوتاه می نویسم
یک
دو
سه ،
آهای ای عشق
تا پایان جهان
یک بار
اما همیشگی
دوستت دارم
سهم ِ من از تو عکسی ست که هر صبح دکمه ی پیراهنم را می بندد
موهایم را شانه می زند
به چشمانم صبح بخیر می گوید
و برای قلب ِبیمارم عشق دَم می کند
من زلمس نفست
قصد زیارت دارم
من به بوسیدن
لبهای توعادت دارم
عطر موهای تو
ارامش شبهای منو
اندر ان قصه به صد شیوه
حکایت دارم

????????

‍ تو همانی که به قصر دل من سلطانی
حاکم قلب منی خوب خودت می دانی
همه ی فکر و خیالم فقط اندیشه ی توست
تو همانی که در این خاطره ها پنهانی
در دلم عشق کسی نیست به جز عشق رخت
خط به خط راز مرا از نگهم می خوانی
قلبم از هر نفس تو ضربان می گیرد
همه شب در تپش جان و دلم مهمانی
شدم انگشت نمای همه ی مردم شهر
همه گویند که دیوانه و سرگردانی
دگر افزون شده از زخم زبان درد دلم
تو همانی که همه درد مرا درمانی
حکم کن ای شه احساس دل عاشق من
حاکم عشقی و این را به یقین می دانی
شب پاییز
و طعم چای و شکلات
گلدان شعمدانی
شعر
موسیقی
آواز عاشقان
نم نم باران
عطر پاک خاک
باد سبک بال
و جاده هایی که می‌پیچند به دور کوه
مجموعه چیزهایی هستند که مرا
یاد تو می اندازند



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 15 / 8

و ساعت 10:11 قبل از ظهر


تولدت مبارک فرشته زندگیم دوستت دارم

چقـدر دوست دارم

دستهایت را

ڪـه دستهای ڪوچڪم را

درآن جامیـدهی

و نوازش میڪنی

تا بفهمم تو ڪنارم هستی

ومــن تڪیـه گاهی مطمئــن داره

تو آمدی 

زمان خشکید 

در تب نگاهمان

بوی شب قشنگ  آمد 

دلم دچار شد

به شب عشق

و امشب  

آغاز من هست

همین امشب  را

در چشمانت زندگی می کنم

امشب مرا 

عاشقانه دعوت کن 

با بوسه ای تا تسخیر آغوشت

خیابان‌های پاییز را، قدم می‌زنم 

بی‌چتر 

در باران 

کافه به کافه قدم‌هایم می‌گویند تنهایم

اما خیابان‌ها به یادم می‌آورند 

من کسی را 

بسیار دوست دارم

گاهی بگذار سیر نگاهت کنم

گرچه سیر نمی شوم

گاهی از عشق بازی خسته ام کن

گرچه خسته نمی شوم

گاهی اجازه بده 

دوستت داشته باشم

گرچه می دانم دوست داشتن 

برای تو کافی نیست

اما بگذار فعلا  دوستت داشته باشم

اعتراف مي كنم 

كه از پس نخواستنت بر نمي آيم 

مي خواهمت 

چنان كه كودكي رويايش را

پرنده اي بال هايش را 

و عاشقي معشوقش را سخت مي خواهمت

 آبي آرامم 

اي عشق



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:53 بعد از ظهر


تولدت مبارک ای کاش مشهد بودی و میامدی با هم حرف میزدیم اصلا می گفتی دوستت ندارم منم قبول میکردم

????♥️????♥️????

آبان جان تو هم با برگهایت هی تبانی کن
هر سال ، ما را لای تقویمت روانی کن
*♥️*
هی خشک کردی خشک کردی خشک کردی هی
آبان جان بجای خشک کردن ، باغبانی کن
*♥️*
ما از تو بودیم از تو خوردیم از تو هم...باشد
خالی بکن خود را! کمی هم بد دهانی کن!
*♥️*
از رنگ شاد در تنت پیداست نو پایی
باشد! تو هم با ما عزیزم ، هی جوانی کن
*♥️*
من هم، زبانی زرد دارم زرد می مانم
یک بیت با من باش ، با من هم زبانی کن
*♥️*
یک عمر دردی در دلم در هم زدی اینبار
آبان جان بجای درد دادن میزبانی کن
*♥️*
هر سال ما را زیر پای برگ ول کردی
آبان جان بیا با ما کمی هم مهربانی کن

‎‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎



:: برچسب‌ها: شعر ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:52 بعد از ظهر


تولدت مبارک صدف زندگیم دوستت دارم

شب  پاییز

و طعم چای و شکلات

گلدان شعمدانی

شعر

موسیقی

آواز عاشقان

نم نم باران 

عطر پاک خاک

باد سبک بال

و جاده هایی که می‌پیچند به دور کوه

مجموعه چیزهایی هستند که مرا

یاد تو می اندازند



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:50 بعد از ظهر


احسان جونم عزیز دلم تولدت مبارک ۱۰۰۰ ساله شوی جان جانانم

‍ "تو همانی که به قصر دل من سلطانی"
حاکم قلب منی ، خوب خودت می دانی

همه ی فکر و خیالم ، فقط اندیشه ی توست
تو همانی که در این خاطره ها پنهانی

در دلم عشق کسی نیست به جز عشق رخت
خط به خط راز مرا از نگهم می خوانی

قلبم از هر نفس تو ضربان می گیرد
همه شب در تپش جان و دلم مهمانی

شدم انگشت نمای همه ی مردم شهر
همه گویند که دیوانه و سرگردانی ...

دگر افزون شده از زخم زبان ، درد دلم
تو همانی که همه درد مرا درمانی

حکم کن ای شه احساس دل عاشق من
حاکم عشقی و این را به یقین می دانی!



:: برچسب‌ها: شعر,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:49 بعد از ظهر


تولدت مبارک یک دلبر تو دل برو تو هستی که تونستی من رو ۱۴ سال پابند خودت کنی خیلی خوشحالم

????♥️????♥️????
چشم زیبای تو آهوی فراوان دارد…
هر که عاشق بشود رو به بیابان دارد…
*♥️*
رقص گاهی به غزل های تو در می ماند…
بلخ تا قونیه صد شاعر پنهان دارد…
*♥️*
هر که با چشم تو درگیر شود می داند…
ماه با چشم تو،عمریست که جریان دارد…
*♥️*
حاضرم جای تو هر روز به دارم بکشند…
عشق صد پنجره انگار به عرفان دارد…
*♥️*
ترسم از گرگ بیابان تنت نیست،ولی
شیر چشمت،هوس خوردن انسان دارد…
*♥️*
سینه ام خانه ی عشق است " بفرما داخل"
عشق گاهی نظری خوب,به مهمان دارد…
*♥️*
بس که شیرین و غزلخوان و شرابیست لبت…
آسمان شوق به باریدن باران دارد…
*♥️*
هر که با عشق در افتد به فنا محکوم است…
هرکه در عشق بیافتد به تو ایمان دارد…

 

????



:: برچسب‌ها: شعر,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:44 بعد از ظهر


تولدت مبارک صدف زندگیم احسان جونم دوستت دارم قربون عکس جدیدت غش کردم

هر زمان می خندی، احساس سعادت می کنم
عاشق   غیری،   من  اعلام   رضایت   می کنم

روزها در فکر تو شبها به یادت دل خوشم
پشت میزم،  در سر کارم، هوایت می کنم

در میان جمع و  در خلوت   ندارد فرق هیچ
آن قدر دل بسته ام، پیوسته یادت می کنم

تا دلت میگیرد و حس می کنم ساکت شدی
از    تمام    مردم    دنیا    شکایت   می کنم

با غمت غمگینم و وقتی تو شادی غرق شوق
عشق من! هرطور باشد رو به راهت می کنم!

ذکر  تسبیحم  خدایا  خوش نگه دارش  مدام
نیستی، من زیر لب بی خود صدایت می کنم

هی انرژی های مثبت را به وردی دور خود
جمع و با فوتی به سوی تو هدایت می کنم

هرکسی دارد نگاهی، سویم عاقل در سفیه
اعتبارم   را   فدای   یک   نگاهت  می کنم

اشک  می بارد ز دردم  باز  می خندم به تو
بد به این دیوانه بازی دارم عادت می کنم



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:42 بعد از ظهر


تولدت مبارک با کلی آرزوهای قشنگ فدای قلب پاک ات و مهربونی ث‌گ

????♥️????♥️????

نگیر فاصله از من ، بیا کنارم باش
اسیر فصل خزانم ، بیا بهارم باش

نگو که فرصت دیدار ما میسر نیست
دلیل محکم یک عمر انتظارم باش

چه قدر جای تو در زندگی من خالیست
در این مسیر پر از هیچ ، کوله بارم باش

تمام عمر ، تو دار و ندار من بودی
مرا رها کن از این غم ، طنابِ دارم باش

بیا به عکسِ مزارم سلام کن گاهی
شبیه دسته گلی بر سر مزارم باش

برای دلخوشی ام گریه کن هر از گاهی
برای دلخوشی ام "عشق" ! بی قرارم باش



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:40 بعد از ظهر


تولدت مبارک احسان جونم چه رنگ پیراهن بهت میاد وای بند عینک ات ای جانم من فدات بشم دلم رو بردی حسابی

کوتاه می نویسم

یک 

دو

سه ،

آهای ای عشق ؛

تا پایان جهان 

یک بار 

اما همیشگی 

دوستت دارم.

سهم ِ من از تو عکسی ست که هر صبح دکمه ی پیراهنم را می بندد 

موهایم را شانه می زند 

به چشمانم، صبح بخیر می گوید

و برای قلب ِبیمارم عشق دَم می کند



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:37 بعد از ظهر


سلام احسان عزیزم تولدت هزاران بار مبارک قدم ات مبارک الهی من فدای عکس جدیدت بشم دلم برات رفت دلبرکم


خیال مرا میان مرز چشمانت پناه بده
با آغوشت اسیرم ڪن
به استثمار بڪش لبانم را
تن رابه بازوانت
حراج بزن و بند بند دلم را
به صلیب نگاهت آتش بزن
اینجا میان وطن تنم
پرچم چشمانت آزادے ام را
به یغما مے بردهیهات
از نقشه ے خیال دستانت
ڪه تمام جهانم را به یک
هم آغوشیِ نگاهت باختم
هیهات از تو هیهات
تو ملڪه ے قلب منی
و فرقے ندارد
در ڪجاے دنیا زندگے مے ڪنی
ڪافی‌ست
طنین ضربان نگاهت‌
با من‌ باشد
و عشق از دریچه ے چشمانت
به من سلام ڪند
جٰانم آغشته به توست
جانم را از‌ تُـــو لبریز میکنم
من تـو را آنقدر میخواهمَت که
حاضرم جان بدهم فقط : مٰال من شوی
تــــو را میپرستم
تــــو راقسم‌میخورم
تــــو رامیخوانمت‌درهرِ‌لحُظه
رُخت را درِ قَلبـــم قاب کرده ام
ایِ تندیس بهترین تصویردُنیا
تورا عاشقــٰــانه که نه
عاقلانه میخواهم
میشه از وجود قشنگ تو یه خونه ساخت
که تا ابد داخلش آروم گرفت
میشه ازش یه درخت کاشت که تا ابد
ازش سایه گرفت
میشه از وجود قشنگت تشکر کرد
میشه از خالق بابت بوجود آوردنت توي این روز تشکر کرد که
به من خاص ترین فرد زندگیمو داد
بخوام خلاصه بگم تو
یعني واجب‌ترین شرطِ وجود من



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 14 / 8

و ساعت 11:35 بعد از ظهر


سلام احسان جونم خوبی عزیزترینم شب ات خوش دوستت دارم بوس


جمعه ام دلبر می‌خواست
دو فنجان چای می‌خواست
یا دو فنجان قهوه
ڪنار تووو
یک لبخند ریز گوشہ ی لبت
همینها ڪافی بود تا 
حال دل جمعه ام ڪوک شود
اندکی مکث و بعد دوستت دارم های فراوان
همین است که زل می‌زنم به پنجره
و چای از دهان می‌افتد
ندارم
نبود
که دلگیر شدم
ڪاش
با من بودے
ڪاش اما
با تو بودن حرف است
من بدون تو خیلی ناقصم
بدون تو خیلی غمگینم
بدون تو خیلی عصبیم
بدون تو میخوام کل دنیارو خراب کنم
بدون تو نمیخندم
بدون تو خیلی خستم
بدون تو شیرکاکائو واسم تلخه
بدون تو دنیا واسم معنی نداره
بدون تو دیگه ماه برام پشت ابرا قایم میشه
بدون تو هوا دلگیره
بدون تو نمیشه بمون برام باشه
تعریف من از خوشبختی یعنی
وجود تو توی زندگیم
تعریف من از عشق یعنی
عشقه تو توی رگام جریان داره
تعریف من از زیبایی یعنی
اون دوتا چشمات
تعریف من از بزرگترین دارایی یعنی
قلب کوچولوت بزرگترین دارایی منه
تعریف من از آرامش یعنی
تو توی بغلم باشی و تکون نخوری
تعریف من از قشنگترین آواز یعنی
صدای‌ نفسات‌ از رگ‌گردنم‌ بهم‌ نزدیکتر باشه
هر وقت بهم گفتن :
چقد دوسش داری
مثل آقای فردوسی جواب می دهم
اونقدر که جهانم نیَرزد به یک موی تو
حل می‌شود
شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست
و نیست در عالم فدای تو
هر شب
به روز آمدنت فکر می‌کنم
هر صبح
بی‌قرارترینم برای تو



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 12 / 8

و ساعت 10:30 بعد از ظهر


سلام احسان جونم خوبی عزیز دلم تولدت نزدیکه کاش امسال می نشستی کنارم و از عشق واست می گفتم


تـ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ꨄـو را هر شب پرسه میزنم
در دل سیاهِ آسمان مرورت میڪنم با پاے ِ پیاده
می‌ڪشانم تو را تا دور دست‌هاے ستاره
نور میڪَیرم از تو ڪـام میڪَیرم از تو ماه من سهم من شو یڪ شب
                جان  می‌ڪَیرم از تو
شبیه تو ڪه اهالے ات را عاشقانه در دلت
حبس ڪرده باشی و خودم را
ڪه به تنهایے اهلِ تو باشم
برایت می‌نویسم
دستانم تشنه‌ی لمس
دستهایت
چشمانم‌ بی‌تاب‌‌ بوسه‌هایت‌
و سمت‌‌ چپ‌ سینه‌ام‌
محتاج عشقت
این واژه‌ها شعری‌‌ست
به وسعت دوست داشتن
کاش این همه سکوت
روی شانه ی تنهایی ام
غروب نمیکرد
تا این همه ناگفته
بر لبهایم
کبود نمی شد
تَمامِ این شَهر را
شَبیه تو میبینَم
نِمیدانَم این مُعجزه اَست
یا شِباهَت
اَما
حِسِ تَلخیست که مُدام تِکرار میشود
تو را امشب
با آبِ چشم
خاطر خاک خورده
و دستهایی عاشق
می سازم
باد می آید
رؤیای سفالی ام
ترک می خورد
دلتنگی
ظریف‌ترین
قتل عام بشر است
بدست
کوتاه ترین شعر جهان نیامد
من بهشتم همه در دیدن خندیدن توست
تا تو باشی نشوم خیره به لبهای کسی
????????We 



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 11 / 8

و ساعت 10:38 بعد از ظهر



و من
امتداد شب را به وقت دوست داشتنت
در انحنای بهشت خیال اندامت
جستجو می کنم
و با خیال لمس لبانت چنگ می اندازم
به گیسویت
تا نبض ممنوعه هایت
با حرارت تنم فاش شود به شیوه ی دلبرانه
و به رقص آیند
ای فرشته ی گناهانم
به سرم زده امشب بیقراری هایم را
بسپارم به دست باد
دلتنگی هایم را به آب
و غصه هایم را به آسمان به این امید که باد
حال نزارم را به تو برساند
و آب پاک کند رد هرچه که دلتنگیست
و آسمان به جای تو در آغوشم بگیرد
و بعد کوله بار غم هایم که سبک شد
به اندازه ی یک قرن دلتنگی و بیداری بخوابم
از من دلتنگ تر
گنجشکی ست که هر صبح
جدا از بقیه می نشیند پشت پنجره زل می زند به من یا جای ِخالی ِتو نمی دانم اما هرگز
نمی خواند
حال و هواے ِ
آبان ماه حال و هواے
رهڪَـذر‌ے تنهاست
با ڪوله بارے از نرسیدن ها ڪوله بارے به سنڪَینے آه به ناچارے بغض من چه بے رحمانه
این همه دلتنڪَے را به ڪَـردن ِ
عشـق انداخٺه‌ام
یك شب برایت تا سحر
گلپونه‌ها خواندم
تنها به لبخندى مرا ديوانه مى‌دانستی
فرداى آن شب ها نبودی
فهميدم كه معناى
من مانده ام تنهاى تنها را
نمى دانستم
داغ ترین نقطه دنیا
حوالی
مرز خیال اغوش توست
لبانم
دستانم
قطره هاییi که
در وطن تو حل میشوند
دنیایی را میبلعد برمودای تن تو



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 10 / 8

و ساعت 10:23 بعد از ظهر


????????????????
مے نویسمت عاشقانہ
میخوانمت لذت بخش تر از
صداے باران
میبینمت در تمام وجودم
میبوسمت بے بهانہ
میخواهمت بیشتر از همیشه 
میسرایمت با نواے قلبم
جانانم اینها بخاطر
توست ڪہ بگویم
 دوستت دارم
 آغوشت را تنڪَ تر ڪن
حسادت میڪنم
حتی بہ هوایی ڪہ میان من و توست
آغوشت را تنڪَ تر ڪن
بی مرز می‌خواهمت
هر شب به وسعتِ عشقمان
دوستت دارم
برای بوسیدن تو
ماه را پنهان میکنم
خورشید را نوازش میکنم
تا بیدار شود
صدای قناری را میبوسم و
برای دیدنت از پنجره
قول میگیرم و به گلدانش
قولِ آفتاب می دهم
هر صبح به وسعت آغوشت
دوستت دارم
دلبر جان
شعرهایم همه آلوده به عطر آغوش توست
که ماندنی ست و اینسان شب درازا و
به آغوش کشیدنی ست
‍ ‍ ‌‌‌‌‌‌‍ من برای دیدنت
مثل زنگ اخر مدرسه ذوق میکنم
مثل بچه ای که مشقاشو نوشته و الان میتونه بره بازی کنه ذوق میکنم
مثل بوی قرمه سبزی مامان ذوق میکنم
مثل دیدن تاب و سرسره ذوق میکنم
مثل زنگ تفریحایی که عدسی و ماکارونی بوفه رو می‌خوردیم ذوق میکنم
مثل گرگم به هوا بازیامون ذوق میکنم
مثل خریدن کتاب و دفتر نو ذوق میکنم
مثل خوردن یخمک توی تابستون ذوق میکنم



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 10 / 8

و ساعت 10:23 بعد از ظهر


صدایم کن تا طنین صدایت
نفسگیرم کند
دیوانه‌ام کند
نه اصلا عاشق ترم کند
بگذار از تمام تو که سهم من نیست
تنها خیالت برای من باشد
تا نیمه شب‌ها
وقتی دلتنگی را به آغوش می‌کِشم
با صدای خیال تو آرام شوم
به من بگو!
تَهِ کدام کوچه‌ی بن‌بست ایستاده‌ای دلم آغوش امن می‌خواهد
در حوالیِ خیالَت
در هَمان کوچۂ پاییز
بی تو تَنها بودَم آن روز
زیرِ بارانی غَم انگیز
بی تو بایَد میگذشتَم
از تَبِ آن کوچه تَنها
سَهمِ مَن از تو هَمین بود
با تو هَرگز بی تو رُسوا
عزیزم کمی هم بیا
کمی هم باش
مرا ببین دستت را بگذار روی قلبم کوبش های جنون آمیزش را هجی کن فکر می کردی یک روزی
تکرار اسمت بشود ضربان قلب کسی
برایت می‌نویسم
دستانم تشنه‌ے لمس
دستهایت
چشمانم‌ بی‌تاب‌‌ بوسه‌هایت‌
و سمت‌‌ چپ‌ سینه‌ام‌
محتاج عشقت
این واژه‌ها شعری‌‌ست
به وسعت دوست داشتن
من تورو یه گوشه ی قلبم گذاشتم و مراقبتم
مثل صدفی که مراقب مرواریدشه
قبلا هم بهت گفته بودم تو مروارید منی
آره گفته بودم ولی ندیدی نشنیدی
با وجود همه ی اینا همه ی بدیات
بی معرفتی نکردم و مراقبت بودم و هستم
کاش دوستم داشتی کاش میامدی به دیدنم تا محکم‌ترین
صدف میشدم و تو زیبا ترین مروارید عه ببخشید میدونم مال من نیستی
ولی همین خیالی که ازت باقی مونده
هرچند نا چیز کلی آرومم میکنه
تو واقعی ترین احساسِ من هستی
مگر در زندگی چندبار پیش می آید
که آدم برای دیدنِ کسی که دیوانه وار
دوستش دارد دست و پایش بلرزد مگر چند بار در زندگی چراغ هایِ
خانه دلت به دست های پُر مهرِ
کسی روشن خواهد شد
مگر عشق چیست جز خواستنِ تمام و کمال کسی
من با عشقِ تو تمام این ها را
از سر گذرانده ام باور کن که
تو واقعی ترین احساسِ من هستی
هوای داشتنت
هر شب به سرم می زند
و بغض در گلو نشسته ام
در انتظار یاد زیبای توست
تا در خیالی لطیف
به استقبال من بیاید
ای کاش بودی تا نسیم شادی
از هرم نفس هایت می وزید
دست نوازش بر ثانیه های
پر درد من می کشیدی
و صدای تپش قلب تو
در تمام لحظه هایم
به گوش می رسید



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 8 / 8

و ساعت 11:7 بعد از ظهر


احسان جونم یک هفته پیش خوابت رو دیدم که نامزد کرده بودی وقتی بلند شدم کلی گریه کردم تو مال خودمی فقط

بیکل خیلی زیبا برای محبوبش مینویسه و میگه:
«چون دوستت می‌دارم؛ مجبور نیستی آن‌گونه که روز آشنایی‌مان بودی باقی بمانی.
چون دوستت می‌دارم؛ مجبور نیستی خود را محدود کنی به تصویری که از تو زنده مانده در من!
چون دوستت می‌دارم؛ می‌توانی در خودت ببالی چیزهای جدیدی کشف کنی، در وجودت می‌توانی دگرگون شده، بشکفی، تازه شوی!
چون دوستت می‌دارم؛می‌توانی آنچه هستی باقی بمانی و آنچه نیستی شوی..!»
به نظرم این قشنگ ترین نوع گفتن دوستت دارمه



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 8 / 8

و ساعت 6:27 قبل از ظهر


سلام احسان جون جونی حالت چطوره آقا یراحی حالشون خوبه آزمایش بروند خونشون رو چک کنند حتما


امیدوارم
به خیال لبخندِ تو که هر صبح بر لبهایم می نشیند
به برقِ چشم های تو
که هر روز چراغ ِ روشن ِ سقفِ دنیای من است
و به مهربانی ات
که گرمی نفس است و دلگرمی ِ قلب
خیال تو هست
چه خوب است که خیالت هست و هر بار پلک می گشایم
امیدواری را چون عطر نان تازه
در سفره ی دلم میگذاری
و من هنوز امیدوارم
جای ساعت
صدای تو هر صبح
بیدارم می کند هراسی از چرخش عقربه ها نیست
بگذار صدای تو
مُدام
زنگ بزند
میخواهم به بند بکشانمت
تو رابا تمام زیباییت
میخواهم تو راحبس کنم درون اغوشم
تا جز صدای نفسهایمان حرفی نباشد
بمن بگو چه ارامشی دردستان توست
که اینچنین مجذویم میکنی
برمن بپیچان خودت را همچون نیلوفرے  برشاخسار بیدمجنون
بر من بپیچان خویش،را و چون شعله اے سوزان
مرا در حریر گرم خیال تنت اب کن
????تو مثل طعم نیمرو و بربری اول صبح
کوبیده و سنگک زیرش
چایی نبات داغ قبل طلوع خورشید
اولین فنجون قهوه‌ در روز
ترشی بندری
هندونه‌ی خنک
دلمه‌ی برگ مو
دوغ آبعلی
قرمه سبزی و پیاز
پنیر لیقوان و گردو
گوجه سبز و بلال
زرشک پلو با مرغ
پیتزا
ساندویچ تنوری با قارچ و پنیر
لازانیا با سس اضافه
بامیه های ماه رمضون
و بال تند کبابی
خوردنی هستی دلبر جان
هر چه
دورتر می شوی
من عاشق تر میشوم
و هر چه نزدیک تر می آیی
بی تاب تر می شوم گویی عاشق که باشی
دور یا نزدیک
فرقی ندارد
حتی اندک یاد تو
کافیست
برای بی تاب شدن????



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 8 / 8

و ساعت 6:26 قبل از ظهر


فانوس خیالت را
بر ایوان خاطره ها آویخته ام
ودر هجوم این شبهای دلتنگی
برگ به برگ دفتر انتظار را
در آتش اشتیاق دیدارت می سوزانم
صفحه به صفحه ی تقویم میگذرد
فصلهای نبودنت
به خزان میفتم
در تابستانِ وجودم میسوزم
بارانِ بهاری
بر شیشه ی انتظارم میڪوبد
و اما زمسـتانش
نفسـگیر است
نگاهـم سـرد
آهـم سـوز
پایـم سسـت
و قلبــم
عشق را باید دید
در چهچه های چکاوکی تنها
روی شاخه های خشک خرمالو
در قطره های شبنم نشسته
بر گلبرگهای شمعدانی
و دستم از دستانت کوتاه است
حتی با واژه هایی که خود می نگارم
اما تو باز هم با من
برای من بمان مباداکه دست کسی به تو برسد
باید احساسمان را که
در کوچه های بی نشان
گم شده است پیدا کنیم
و گره بزنیم عاشقانه هایمان را
به نخ بادبادک آرزوهایمان
و هوای داشتنت
هر شب به سرم می زند
و بغض در گلو نشسته ام
در انتظار یاد زیبای توست
تا در خیالی لطیف
به استقبال من بیاید
ای کاش بودی تا نسیم شادی
از هرم نفس هایت می وزید
دست نوازش بر ثانیه های
پر درد من می کشیدی
و صدای تپش قلب تو
در تمام لحظه هایم
به گوش می رسید
????عشق یعنی با یکی یکجا تماشایی شوی
عاشقش باشی برایش دختر رویایی شوی
راه رویایی شدن اینست که شیدایی کنی
بی شراب و باده ها درگیر شیدایی شوی
عشق یعنی با دو دستت موی او را شانه کن
عشق یعنی با رخش درگیر زیبایی شوی
گر که آتش زد به تو با آن رخ زیبای خود
باکی از آتش نداری و اهورایی شوی
جاده اش گر سخت و ناهموار و پر خنجر شده
بی مهابا در رهش باشی و بودایی شوی
بوی عطرش را اگر هرجا شنیدی هر زمان
کور و کر باشی و پر از حس بویایی شوی
یا که او یا هیچکس دیگر که اینست عاشقی
او اگر هم شد جدا پا سوز تنهایی????



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 6 / 8

و ساعت 11:53 بعد از ظهر


سلام احسان جونم خوبی عزیز دلم ۸ روز تولدت هست پیشاپیش تولدت مبارک عزیز جانم


چقدر من دیدنت را دوست دارم در خواب
در غروب
در همیشه‌یِ هر جا
هرجایی که بِتوان تو را دید
صدا کرد
و از انعکاس نامت
کیف کرد
چقدر من
دیدن تو را دوست دارم
باز منم و شبهایی به رنگ پاییز
و یک پنجره رو به دلتنگی
با دو فنجان چای روی میز
منم و جرعه جرعه شعر فروغ
و بغضی که رسوب کرده در گلو
و خیالی از خالی لبریز
دست هایی منجمد از تنهایی
با نگاهی که چسبیده به
صندلی خالی آن سر میز
منم و باز پر حرفی سکوت
سری که نشسته بر شانه تنهایی
و دو فنجان چای سرد روی میز
باز من و این دل همیشه تنگ
و دلتنگی های شبهای پاییز

????شب بخیر ای ردپای گمشده در صض ها
سایه ی رویای عشق افتاده بر محراب ها
شب بخیر ای آخرین خُنیاگر تصنیف شب
خنده هایت برده طاقت از دل بی تاب ها
شب بخیر ای تابش لبخند جان افزای عشق
غمزه ی نازت گره خورده به اسطرلاب ها
شب خوش ای شیرین ترین پرواز صفر عاشقی
در سماع واژه ها با زخمه ی مضراب ها
ای صدای رهگذر در انتظار پنجره
ای طلوع شعر من در خنده ی مهتاب ها
دلخوشی هایم شده ، دیدار قاب عکس تو
شب بخیر ای شهرزاد قصه گوی خواب ها
عطر تو پیچیده در تنهایی یاس خیال
شب بخیر آبی ترین نیلوفر تالابه



:: برچسب‌ها: دلنوشته غم فراق ,

نوشته شده توسط الناز پوراسماعیلی در 6 / 8

و ساعت 11:53 بعد از ظهر



.:: Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by cheshmanabi ::.
.:: Design By :
wWw.loxblog.Com ::.




................................................ النازپوراسماعیلی ............................................. به صفحه اینستاگرام نقاشی ایرانی من بپیوندید: INSTAGRAM_IRANIAN1PAINTING ............................................. به صفحه اینستاگرام آشپزی من بپیوندید ... lnstagram- cheshmanabi ............................................... https://instagram.com/shayda_wear?igshid=10z6vflya9ey6 مزون مانتوی اینجانب دراینستاگرام عضو شوید ممنون




الناز پوراسماعیلی
















حافظ , دلنوشته غم فراق , دلنوشته لحظه قرار عاشقی , دلنوشته فراق , سهراب سپهری , مولانا , شعر , سخنان بزرگان , دلنوشته چشمان بی فروغ , آشپزی 2 الناز , جک , آشپزی الناز , دلنوشته غم فراق , مینیاتور , صنایع دستی ,




»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 359
بازدید دیروز : 900
بازدید هفته : 1736
بازدید ماه : 1390
بازدید کل : 1819676
تعداد مطالب : 24311
تعداد نظرات : 2
تعداد آنلاین : 1



Alternative content


ستاره امید

<-PostTitle->

<-PostContent->

موضوعات مرتبط: <-CategoryName->

برچسب‌ها: <-TagName->

ادامه مطلب
[ <-PostDate-> ] [ <-PostTime-> ] [ <-PostAuthor-> ]
[ ]
................................. ???????????????? ...........................

دانلود آهنگ
.............................

دانلود آهنگ
.................................

دانلود آهنگ
....................................

دانلود آهنگ
....................................

دانلود آهنگ
........................................

دانلود آهنگ
...........................................

دانلود آهنگ
.........................................

دانلود آهنگ
...........................................