در ازای دادن قلبم از او چیزی نخواستم روبروی چشمانم همه ادمها تارهستند
جزاو چشمانم هرروز حسرت زده تنها تماشایش میکند وقتی که چشمانم را
می بندم وپا به دنیای خیال میگذارم خوشبختی با او مدام به من لبخند میزند
ولی وقتی چشمانم را باز میکنم دنیای حقیقت خیلی تلخ است نفسهایم را در
سینه حبس میکنم تاهیچگاه بازیگر این فیلم دنیا نباشم دنیای من در او خلاصه
شده است او میدانست اما اعتنایی نکرد اما من اورا با تمام وجود دوستش دارم
منتظر نشسته ام تا دوباره بیاییدودنیایم را از نو بسازد گاهی انقدر از نبودنش دلتنگ
میشوم که اگر بفهمد خودش از نبودنش خجالت میکشد من کسی هستم که زمین
خورده ام
:: برچسبها:
دلنوشته غم فراق,