که دلتنگی شبت که بی خواب گذشت بدون که نگرانی روزت که بی شوق آغاز شد بدون که نا امیدی سینه ات
که بی جا آه کشید بدون که پر حسرتی دلت که بی دلیل گرفت بدون که تنهایی سالها دیگر
تو نیستی مادر بزرگ اما من به همه اون حرفات رسیدم ای کاش قبل رفتنت چاره رو
هم می گفتی
مادر بزرگم خدا بیامرز دست خیرشون به همه میرسید هر کسی که نیاز به کمک
داشت چه از نظر مالی چه از نظر عاطفی به همه کمک می کردند
از اون خانمهای با تدبیر و باسیاست و هنرمند و باهوش بودند تا آخرین لحظه عمرشون
و حتی پس از مرگشون با هیچ کس بد رفتار نکرد و همه ازشون به نیکی یا د میکنند
همیشه نصیحتهایشان تو گوشمه که میگفت هیچ فقط از خدا غافل نشوید و به هر
از موفقیت رسیدید هیچوقت غرور نداشته باشید که خدا خوارتان میکند و میگفت
گره های زندگی مردم رو باز کنید الان 8 سال ازرفتنشان میگذره ولی همیشه
دلتنگشان میشوم که چقدر جایش خالی است و چقدر زود رفت هر موقع آهنگهای
افتخاری و شجریان و شهرام ناظری را گوش میکنم یاد پدربزرگم خدا بیامرز
می افتم که چقدر این آهنگها رو دوست داشت با چه ذوقی میرفت کاست هاشون
رو میخرید بد صدای ضبط رو تا آخرین درجه زیاد میکردند یا بلند میشدند تنهایی
میرفتند باغشون و ضبط رو هم می بردند میرفتند آهنگ گوش میکردند فوق العاده
آدم دست و دلباز و خوش ذوقی بودند هر اجناس جدیدی که تو بازار می آمد همیشه
اولین کسی بود که می خریدند همیشه دستانشان پر از خوراکهای خوشمزه بود
و فوق العاده شوخ طبع بودند من عاشقشون بودم چشمهاشون آبی و سبز بودند
عاشق چشم هاشون بودم امشب دلم گرفته بود و دلتنگ شون شده ام خدا روح همه
پدر بزرگها و مادر بزرگها رو در آرامش کند حیف شد که رفتند ای کاش .....
:: برچسبها:
دلنوشته غم فراق,