تو را به یاقوت زرد میخوانم به کندوی کهربایی سنگ
به زنبورهاش به عسل ثقیل یاقوت زرد فام وبه روز
زرین اش به ژرفای آشنای همهمه ی فراغت
کلیسای کمینه یی می نماید بنا شده بر فراز یکی گل
به سان یک زنبور به سان سازه ی خورشید بسان برگ پاییزی
که از زردترین اعماق درخت مشتعل شعاع شعاع ونیزه ی آذرخش و
کاسه گل با حشره وعسل وپاییز به نمک آسمان بدل گردید
آن کشتزار گندم به نرمای نور آفتاب تغییر یافتند به یاقوت زرد پریده رنگ
(پابلو نرودا)
:: برچسبها:
سخنان بزرگان,